نقد فیلم هایلایت

فیلم هایلایت می­توانست مثل بمب ساعتی عمل کند ولی در نهایت در حد ترقه بچه­ گانه متوقف شد.

ایده اولیه هایلایت، کاملاً بکر بود و براحتی می توانست علل پنهان اجتماعی و فردی را از زوایای مختلف به چالش بکشد. اما افسوس که موتور محرک داستان روشن نشد و همین طور خاموش­وار با هل دادن­ های نمایشی فیلم، پس از پیمودن ماجراهایی متوقف ماند.

نظاره از دور

خانواده­ هایی که درگیر نمی­ شوند و به نظاره کردن از دور بسنده می­ کنند، زوجهایی که متوجه عمق فاجعه شده­ اند، با دیالوگها، اکتها و موقعیتهای ختثی به ابتدایی ترین سطح راضی شده­ اند. فرد دیگری که کشته شده فقط به مراسم ختم ساده اکتفا می­ شود. داستان از هر زاویه ای که به آن نگاه شود، آبستن ماجراهای پرتنش و درونی می باشد که باید صدها راز و رمز، برملا می شد. نگاه از زوایای پنهان به ماجرا، بهترین پیش برنده داستان بود که متاسفانه کاملا در کمای داستانی مورد مغفول واقع شده بود. مخاطب در جاهای مختلف فیلم انتظار داشت که ماجراهای پنهان زندگی گذشته پژمان بازغی و آزاده زارعی، رو شود اما چنین اتفاقی نیفتاد و همه مسائل و موقعیتها در آستانه فیلم خشکید و هیچ مسائله دراماتیکی رد و بدل نشد یا مینا وحید (در نقش زن پژمان) در کودکانه ترین حالت بدون هیچ عمقی و بدون دلیل قانع کننده ای در فیلم برای ریشه های این کار، از خودش بروز نداد و به کلیشه­ ای ترین حالت در ایفای نقش متوقف ماند.

فیلمساز براحتی می­توانست در لایه های مختلف داستان، به آسیب شناسی علل وقوع چنین اتفاقاتی بپردازد و همچنین زمینه های وقوع چنین ماجراهایی را به بهترین شکل ممکن به تصویر بکشد.

نبود داستان فرعی های پیش برنده

متاسفانه هیچ کدام از بازی ها خوب نبود و پژمان بازغی بدترین نوع ممکن را دراین فیلم بازی کرده بود، تصنعی، حالت یخ­گونه، با حالتهای میمیک خنثی، خودش به مانع دراماتیک تبدیل شده بود و حال آنکه باید به پیشبرد ماجرا تبدیل می­ شد. یکی دیگر از اشکالات فیلم، نداشتن داستان فرعی های پیش برنده است که این مسئله باعث شده بود پیکره فیلم بیش از حد نحیف شود و نتواند سرپا تا آخر فیلم ادامه یابد. به همین خاطر مخاطب مدام احساس خستگی می­کرد و زمان برایش کش دار می شد.

شیطنت های فیلمبرداری

نوع دکوپاژ فیلم هم در تقابل با داستان بود و شخصیتها در قاب دوربین نمی ماندند و مدام در حال ورود و خروج بودند. دوربین همیشه عجله داشت و هیچ تحملی نداشت تا  بتواند حس شخصیتهای فیلم  را به مخاطب منتقل کند. در ضمن نوع قاب بندی ها از بالای سوژه ها و یا از پایین ترین حد سوژه ها هیچ منطقی نداشت و بیشتر به تجربه و شیطنت فیلمبرداری تبدیل شده بود.

بهرحال بنظرم فیلمساز ایده درستی را انتخاب کرده بود و پایان بندی خوب و امیدوار کننده ای را برای فیلم رقم زده بود. اما در پرداخت به جزئیات فیلم کاملاً مغفول مانده بود و می­توانست با شخصیت پردازی های عمیق و پیچ و تاب دادن به ماجرا، فیلم درخشانی را در معرض نمایش قرار دهد.

مهدی امینی

 

افزودن دیدگاه جدید